مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

71

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شما از گشودن گنج شمردل عاجز ماند ، حكايت پيش من آورده و من از براى او حسابى نوشته ، ديدم كه اين گنج گشوده نميشود ، مگر به روى پسرى جوذرنام . كه او سبب دست‌گيرى فرزندان ملك احمر شود و آن پسر ، صياد است و با او در بركهء قارون ملاقات شود و از آن بركه ، طلسم گشوده نشود مگر اينكه جوذر ، بازوان طلب‌كنندهء آنها را ببندد و در بركه بيندازد و آن شخص با آنها محاربت كند . اگر از گشودن گنج شمردل بهره دارد ، فرزندان ملك احمر را بگيرد . و اگر بهره نداشته باشد ، هلاك شود و پاهاى او از آب بيرون آيد . و آن‌كس كه سالم بماند ، دست‌هاى او از آب بيرون آيد . و ميبايد كه جوذر ، دام بر او انداخته ، او را از بركه بيرون آورد . چون كهين الابطن اين سخنان بازگفت : آن دو برادر من گفتند : ما ميرويم و فرزندان ملك احمر را بگيريم . من نيز به همين قصد بيرون آمدم . و لكن آن برادر ما كه در هيئت يهوديست ، او گفت : مرا نه بكتاب ، حاجتى هست و نه از پى گشودن گنج خواهم شد . پس ما سه تن برادر با او اتفاق كرديم كه او در هيئت يهودى بازرگان بمصر درآيد . اگر يكى از ما در بركه بميرد ، خرجين و استر را گرفته ، يكصد دينار بدهد . نخست كه برادر من نزد تو آمد ، او را فرزندان ملك احمر بكشتند . و برادر ديگر مرا نيز بكشتند . ولى بر من نتوانستند ظفر يافت . من آنها را بگرفتم . جوذر گفت : كجايند آنها كه تو گرفتى ؟ مغربى گفت : مگر نديدى كه در آن دو حقه در زندان كردم ؟ جوذر گفت : آنها ماهيان بودند . مغربى گفت : آنها عفريتانند كه به صورت ماهى هستند . و لكن اى جوذر ، بدان كه گنج شمردل را نتوان گشود مگر به روى تو . آيا فرمان ميبرى و با من به شهر فاس و مكناس 5 ميروى كه گنج بگشائى تا من نيز ترا بىنياز گردانم و با دل شادگين بسوى پيوندان خود بازگردى ؟ جوذر گفت : يا سيدى ، كفالت مادر و برادران در ذمت منست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .